تبليغاتX
شرح فراق
تو که آهسته میخوانی قنوت گریه هایت را، میان ربنای سبز دستانت دعایم کن ...
نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 13:1 توسط غریب| |

عرب رسم داشته و دارد که وقتی کسی از اهالی خانه‌ای خونش به ناحق به زمین ریخته شود، تا وقتی انتقام خون او گرفته نشده، بر سر در آن خانه پرچم سرخ نصب کنند. این پرچم، وقتی جایش را به پرچم سیاه می‌دهد که کسی بیاید و انتقام خون ریخته شده را بگیرد.
صدها سال است این پرچم گنبد طلایی امام حسین(علیه السلام) سرخ است، جزد دهه اول محرم که ۱۰ روز ، پرچم سیاه برافراشته می‌کنند. حالا ما همه منتظریم تا آن خونخواه اصلی بیاید، بعد همه با هم برویم آن پرچم سرخ را برداریم.


گنبد ابا عبدالله

به نقل از همشهری جوان

شماره ۱۹۶

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 16:20 توسط غریب| |
با دوست عشق زیباست

با یار، بی قراری

   از دوست درد ماند و از یار یادگاری

...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 10:23 توسط غریب| |

اینجا همه هر لحظه می‌پرسند:
« حالت چطور است؟ »
اما کسی یک بار
از من نپرسید
« بالت . . . »

*****

تقصیر من نبودکه با این همه . . .
که با این همه امید قبولی
در امتحان ساده‌ی تو رد شوم
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
                   که من
                             بد شدم


«قیصر امین‌پور»

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 14:42 توسط غریب| |
یا رفیق من لا رفیق له

یا انیس من لا انیس له

ای که هر تنهایی را تو رفیق و مونس و همدمی

ای که درماندگان را دست‌گیری و بی‌پناهان را پناه.

پناهم ده در هجوم این همه تنهایی و غم.

یاورم باش در میانه درماندگی.

دستم گیر چونان که تو شایسته دست‌گیری از ما ضعیفان هستی.

می‌دانم، می‌گویی هر گاه به سختی و تنگا دچار می‌شویم تو را یاد می‌کنیم، صدایت می‌زنیم و با تو نجوا می‌کنیم. می‌دانم اگر خوب گوش کنیم، ندای مهربان تو را همیشه می‌شنویم که مشفقانه ما را صدا می‌زنی تا در آغوش گیری امّا...

همه این‌ها درست است، هیچ‌گاه ما آن‌چنان‌که باید رسم دوستی و محبّت را به جا نیاورده‌ایم امّا تو خود به بهترین بندگانت آموختی: الهی ان کنتُ غیر مستأهلٍ لرحمتک فأنت اهل ان تجود علیّ بفضل سعتک...

ما نیز به همین دل بسته‌ایم، اگر چه هیچ شایستگی رحمت بی‌نهایتِ تو را نداریم امّا هیچ‌کس جز تو شایسته‌ و سزاوار رحمت نمودن بر ما بیچارگان نیست.

پس به رحمتت دل بسته‌ایم، دریاب این غریبان را...

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 20:52 توسط غریب| |
مولای من! ناگاه گویی غم تمام عالم در قلبم رخنه کرد وقتی یاد غربتِ شما در این زمانه افتادم.

مولای من! شما هم هم‌چون جدّتان علی (علیه السّلام) غریب هستید در زمانه خود.

مولایم! عمق غربتت را چه کسی جز خود خدای می‌تواند درک کند که حتّی خدا هم در میان انسان‌ها غریب مانده.

و غریبِ واقعی ما هستیم که از شما دور افتاده‌ایم. آه که چقدر بدبختیم که امام زمان خویش را نشناخته‌ایم.

مولای من! به غربت جدّت علی، به مظلومیت فاطمه زهرا (سلام اللّه علیها) ما غریب و بیچارگان را دریاب...

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 17:33 توسط غریب| |

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

«قیصر امین‌پور»

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 14:49 توسط غریب| |
دردها دارد این دل... دردهای نگفتنی، دردهایی که هیچ گوشی شنوای آن‌ها نخواهد بود.

دردهای مرا، تنها تو می‌دانی و دردنامه‌های مرا تو تنها گوش می‌سپاری.

خوشا دردی که درمانش تو باشی...


نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 18:53 توسط غریب| |

«خداوند از توبه بنده‌اش بیش از عقیمی که صاحب فرزند شود و گم کرده‌ای که گمگشته‌اش را پیدا می‌کند خوشحال می‌شود.»

پیامبر رحمت، محمّد مصطفی (صلّی الله علیه و آله)


نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 18:50 توسط غریب| |
صدای تو مرا دوباره برد
به کوچه‌های تنگ پابرهنگی
به عصمت گناه کودکانگی
به عطر خيس کاهگل
به پشت بام هاي صبح زود
در هوای بی‌قراری بهار
به خواب‌های خوب دور
به غربت غريب کوچه‌های خاکی صبور
به کرک‌های خط سبزه
بر لب کبود رود
به بوی لحظه‌های هر چه بود يا نبود


به نوجوانی نجيب جوشش غرور
روي گونه‌های بی‌گناهی بلوغ
به لحظه نگاه ناگهانگی
به آن نگاه ناتمام
به آن سلام خيس ترس خورده
زير دانه‌های ريزريز ابتدای دی
به بوی لحظه‌های هر کجای کی!


به سايه‌های ساکت خنک
به صخره‌های سبز در شکاف آفتابگير کوه
به هرم آفتاب تفته‌ای
که بی‌گدار
با تمام تشنگی
به آب می‌زنيم
به عصرهای جمعه‌ای
که با دوچرخه‌های لاغر بلند
تمام اضطراب شنبه‌های جبر را
رکاب می‌زنيم
به بوی لحظه‌های بی‌بهانگی
که دل به گريه‌ها و خنده‌های بی حساب می‌زنيم


به "آی روزگار..." های حسرت دروغکی
غم فراق دلبر به خواب هم نديده هميشه بی‌وفا!
به جور کردن سه چار بيت سوزناک زورکی



به رفت و آمد مدام بادها و يادها
سوار قايقی رها
به موج موج انتهای بی‌کرانگی
دوار گردش نوار...
مرور صفحه سفيد خاطرات خيس...



صدا تمام شد!
سرم به صخره سکوت خورد...
آه بی ترانگی!


«قیصر امین پور»

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 13:18 توسط غریب| |
نتوان گفت که این قافله وا می‌ماند
خسته و خفته  از این خیل جدا می‌ماند

این ره این نیست که از خاطره‌اش یاد کنی
این سفر  همره تاریخ به جا می‌ماند 

دانه و دام در این راه فراوان اما 
مرغ دل سیر ز هر دام رها می‌ماند 

میرسی آخر و افسانه وا ماندن ما 
همچو داغی به دل حادثه‌ها می‌ماند

بی صداتر ز سکوتیم
ولی گاه خروش

نغمه ماست که در گوش شما می‌مانید

 

بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ما

مرد با هر چه ستم هر چه بلا می‌ماند


«محمّد علی بهمنی»

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 10:20 توسط غریب| |

بعد تو چندین قیامت دیر شد، ما را ببخش

مِهر مُرد و ماه  در زنجیر شد، ما را ببخش

 

راوی این قصّه از یعقوب یادی هم نکرد

یوسف این قصّه دیگر پیر شد ما را ببخش

 

نازنینا عدل ما را کشت، تو دیگر مکش 

 مهربانا ظلم عالمگیر شد، ما را ببخش

 

از حدیث قدسی چشمت کسی شرحی نخواند

مصحف زلف تو بد تفسیر شد، ما را ببخش

 

ما ندانستیم رازعقل و سرّعشق چیست

عقل مُرد و عاشقی تحقیر شد، ما را ببخش

 

تیرمان بر سنگ خورد و خون مان بر خاک ریخت

سهم مان دنیای پر نخجیر شد، ما را ببخش

 

مدّتی گر عاشقی از یاد رفت از ما مرنج

اندکی گر مثنوی تأخیر شد ما را ببخش


«علیرضا قزوه»

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 15:35 توسط غریب| |
این روزها دلم هم‌چون آسمان غمگین و بارانی‌ست. دلم برای یک لحظه با تو بودن پر پر می‌زند، امّا دریغا که بال و پرم برای سوی تو پر کشیدن زخمی‌ست...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 15:33 توسط غریب| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 15:24 توسط غریب| |

اباصلت که از یاران نزدیک امام رضا (علیه‌السّلام) بوده است، می‌گوید:

بعد از شهادت امام رضا علیه السّلام) به دستور مأمون زندانی شدم؛ و یک سال در زندان بودم و به هر دردی می‌زدم خلاصی حاصل نمی‌شد.

عاقبت، شبی که بسیار دلتنگ شده بودم و به ستوه آمده بودم از زندان و دوری و تنهایی، متوسل شدم به محمّد و آل محمّد صلی الله علیه و آله و حضرت جواد را به یاری طلبیدم.

هنوز لحظاتی از این توسّل و استمداد و استخلاص نگذشته بود که حضرت جوادالائمه را در زندان پیش روی خودم دیدم.

فرمود: «دلتنگ شده‌ای؟ نه؟»

گفتم: «آری، یابن رسول الله.»

فرمود: «برخیز!»

زنجیر از پاهای من گشوده شد. امام دست مرا گرفت و با هم از میان درهای بسته و از مقابل چشمان باز، عبور کردیم. مأمورین به روشنی ما را می‌دیدند، اما قدرت و توانی برای تحرّک نمی‌یافتند.

وقتی از زندان و مأموران فاصله گرفتیم، امام فرمود: «دیگر دست آن‌ها به تو نخواهد رسید و چشم تو در چشم مأموران نخواهد افتاد.»

و چنین شد.

مأمون با فاصله کمی از دنیا رفت و من برای همیشه خلاص شدم.

راستی!

پیش از خداحافظی از امام پرسیدم: «چرا در تمام این یک سال به سراغ من نیامدید؟ در حالی‌که من شما را بسیار طلب کرده بودم.»

امام در قالب این سؤال، پاسخ فرمود: «تو کِی ما را به اخلاص طلب کردی و ما نیامدیم؟»

چشم من باز شد.

به خودم و یک سال گذشته‌ام نگاه کردم، دیدم که جز همان شبِ آخر در تمام یک سالِ گذشته، هرگز امام را به اخلاص طلب نکرده بودم.

امام را می‌خواندم، اما چشم امیدم به دوستانی بود که در دربارِ مأمون داشتم.

وقتی امیدم از همه بریده شد و تنها امام را ملجأ و پناه یافتم، امام ظهور کرد و پاسخ داد و دست گرفت.

گزیده از کتاب: آسمانی‌ترین مهربان/سیّد مهدی شجاعی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 14:30 توسط غریب| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 19:2 توسط غریب| |

چه غريب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری 
نه به انتظار ياری، نه ز يار انتظاری

غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد 
كه دگر بدين گرانی نتوان كشيد باری 

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان 
كه به هفت آسمانش نه ستاره‌ای است باری 

دل من! چه حيف بودی كه چنين ز كار ماندی 
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاری 

نرسيد آن كه ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگينه بشكن كه نماند جز غباری 

همه عمر چشم بودم كه مگر گلی بخندد 
دگر ای اميد خون شو كه فرو خليد خاری 

سحرم كشيده خنجر كه: چرا شبت نكشته‌ست 
تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاری

به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من؟ 
كه چو سنگ تيره ماندی همه عمر بر مزاری 

چو به زندگان نبخشي تو گناه زندگانی 
بگذار تا بميرد به بر تو زنده واری

نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر برآرم
منم آن درخت پيری كه نداشت برگ و باری 

سر بى پناه پيری به كنار گير و بگذر
كه به غير مرگ ديگر نگشايدت كناری

به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفای ياران كه رها كنند ياری...


«امیرهوشنگ ابتهاج (سایه)»

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 15:46 توسط غریب| |
خوشا آن روزگار وصل، خوشا آن لحظه موعود

خوشا آن قامت رعنای ایمان، ترجمان وحی

کنار کعبه، خانه توحید، بیت رب،

خوشا هنگام گردش گردِ کعبه، همگام تو بودن،

مقام و رکن و حجر و باب را دیدن، به گردت گشتن و با کعبه بودن،

و دیدن پرچم پیروز مهدی (عجّ الله تعالی فرجه الشّریف) را، سوار دشت پاکی را،

حقیقت را مجسم در کنار کعبه با بانگ خدا دیدن

خوشا از او شنیدن، 

چمیدن در کنار او، لوای او و یک دنیا درستی را و پاکی را، چشیدن قطره قطره از زبان او...


نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 14:59 توسط غریب| |
و چه دروغی بزرگ‌تر از دروغِ آدمی در برابرِ پرودگارش.

دروغ می‌گویم: السّلام علینا و علی عباد الله الصّالحین...

من و عبدِ صالح؟! 

این چه دروغی‌ست که من با بی‌شرمی هر روز بارها در مقابل تو  می‌ایستم و بر زبان می‌رانم؟...

کاش من هم مصداق این جمله می‌شدم، کاش...

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 15:30 توسط غریب| |

همه دار و ندارم مال چشمات...

دریاب این غریب و تمام غریبان یا غریب الغرباء


نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:5 توسط غریب| |