الفبای درد از لبم میتراود
نه شبنم، که خون از شبم میتراود
سه حرف است مضمون سی پارهی دل
الف، لام، میم. از لبم میتراود
چنان گرم هذیان عشقم که آتش
به جای عرق از تبم میتراود
ز دل بر لبم تا دعایی برآید
اجابت ز هر یا ربم میتراود
ز دینِ ریا بینیازم، بنازم
به کفری که از مذهبم میتراود
«قیصر امینپور»
هرگز نوامیدوار از فراز صخرههای سختِ زندگی آینده را نظاره مکن،
ایمان، توان خفتهیِ آدمیست،
با ایمان به چشمهسارِ نتظار، خویش را میتوان رساند به دنیای زیبایِ فرداها،
زندگی نامِ زیباییست از آسمانِ حضور و زمینی سرشار از عدالت...
«مهدی رستمی»
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نیایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
حلقه بر درنتوان زد از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگربربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دوهوایی
«سعدی (رحمت الله علیه)»
انتظار موعود، بازخوانی روایت مشتاقیست
حدیثخوانی آنانی که در جستجوی روی نوراند
انتظار موعود بازسرایی قصه وصل است
مقاومت در برابر به سایه رسیدن
یعنی بارش بیامانِ لبخند ِسلام
شوقِ به کمال، آدمی را میرساند به سرچشمهی بقای دیدار
عشقِ به زیبایی آدمی را میبرد به گلچینیِ از فصلِ رویش
میگویند شوق به کمال تلاش برای یافتن است
میگویند شوق به کمال آدمی را میرساند به کوچههای نشاطِ انتظار
دیده به راه دوختهام
مگر نه انتظار یعنی دیدگان خود را به راه آمدن باران مشغول نگاه داشتن
میگویند تو را میتوان در عصرگاه روزهای آدینه نجوا کرد
دیده به راه دوختهام
مگر نه انتظار یعنی لحظه شماری برای دیدار دیدگان دریاییِ کسی
مگر نه انتظار یعنی منتظر یک واقعهی بزرگ بودن ...
مگر تو خود نگفتی که از همه به من نزدیکتری؟ پس چگونه است که من هر روز از تو دورتر میشوم.
کاش باز میگشت آن معصومیت از دست رفته.
کاش باز میگشت آن روزها که دستان دعایم به آسمانت میرسید.
کاش هرگز تو را گم نکرده بودم.
و این چه رسمیست که من تو را گم کردهام اما تو هر لحظه ندای بازگشت مرا سر میدهی و چونان مادری که طفل خویش را گم کرده باشد، از پی من میجویی.
این شبها اگر گوش جان داشته باشم، ندای دعوت مرا به آمرزش و مغفرت خواهم شنید و من چه ساده تو را و رحمت تو را در غفلتم.
بهترین من! ای بیهمتای من! به حق خوبانت در آغوش چنان مرا بفشار که دیگر از آغوشت جدا نشوم...
و مبعث، یادواره بعثت و خیزشِ دگرباره انسان است، رستاخیزِ بشریت.
و خداوند، این بار برترین بندگانش را قافله سالارِ قافلهی بشریت قرار داد تا از بهترین راهِ ممکن، به سر منزل مقصود رساند.
سالروزِ ابلاغ رسالتِ برترین بندگان خداوند، تجلی رحمتِ بیکرانِ پرودگار بر عالمیان مبارک باد.
اگر تمامی جنیان و انسانها بر محبت علی (علیه السّلام) جمع میشدند، آتش دوزخ را نمیافروختم.
«حدیث قدسی»
مولای غریبم!
آقای من!
چقدر فریادهای نکشیده و چه بغضهای فرو خورده که در هجران تو بر ما عارض گشت.
مولای غریبم! پس کی چشمان کور ما به نور وجودت روشن خواهد شد؟
ببین بیتو اینجا هر لحظه آوار غریبی بر سرم خراب میشود. ببین که چهها بر سر ما میآید.
مولای خوبم!
میدانم که میدانی دردهایمان را. چقدر حرفها و بغضها دارم که در دامانت بگریم و بگویم.
مولا جان!
میلاد مولا امیرالمؤمنین، مولای مظلوممان و یاور بیپناهان نزدیک است. به حرمت مولا امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) به بیچارگی و درماندگیمان رحم کن و فرج خود را بیش از پیش از خداوند متعال طلب کن.
اللهم بلغ مولانا الامام الهادی المهدی...

ای دیار آرزو کوی یارم کوی یارم
تا قیامت سر ازین کو برندارم برندارم
با دلم گوید کسی بت پرستی خود پرستی
بر دل عاشق مگو پا گذارم پا گذارم
پند بی حاصل مگو
حرف آب و گل مگو
جز حدیث دل مگو
موجم از ساحل مگو
ای که گفتی از شراب
نقش ما را زن بر آب
آه از آتش آه از آب
از تب و تاب
آه از این سوز و گداز
آه از این ناز و نیاز
آه از این دنیای راز
باغ مهتاب
ای دیار آرزو گریه کردم گریه کردم
گریه تنها همچو باران بهار
ای بهار نازنین گریه کرد این شمع شبها
بهر یاران بهر یار
راز من همراز من از غم و درد گریه کرد این مرغ شبها
غمگساران بیقرار
ساز من دمساز من گریه کرد آیینه با ما
بیقراران غمگسار
«علی معلم»

حدیثِ عشق تو مرا هم رسوای مردم کرده. ببین که بیابان در بیابان تشنه نگاه توام.
فریاد بیصدایم در سینه حبس گشته
از بس که ناله کردم آهام صدا ندارد
...

دلگیر دلگیرم از غصه میمیرم مرا مگذار و مَگذر با پای از ره مانده در این دشت تبدار ای وای میمیرم سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ دل بر نمیگیرم مرا مگذار و مگذر بللّه که غیر از جرم عاشق بودن ای دوست بیجرم و تقصیرم مرا مگذار و مگذر آشفتهتر زآشفتگان روزگارم از غم به زنجیرم مرا مگذار و مگذر با شهپر اندیشه دنیا گردم اما در بند تقدیرم مرا مگذار و مگذر «یدالله عاطفی»
کنار چشمه می خوشا وضو گرفتن
میان خلوت دل خوشا سحر نشستن
شبیه بغض باران شکستن و شکستن
تو بینیازی و من لبالب از نیازم
شکفته عطر نامت میان جانمازم
اگر رسد به گوشت صدای من خدایا
شوم لبالب از تو خدا خدا خدایا

ای شهید، ای آنکه بر کرانهی ازلی و ابدی وجود برنشستهای دستی بر آر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش.
«سید مرتضی آوینی»

عرب رسم داشته و دارد که وقتی کسی از اهالی خانهای خونش به ناحق به زمین ریخته شود، تا وقتی انتقام خون او گرفته نشده، بر سر در آن خانه پرچم سرخ نصب کنند. این پرچم، وقتی جایش را به پرچم سیاه میدهد که کسی بیاید و انتقام خون ریخته شده را بگیرد.
صدها سال است این پرچم گنبد طلایی امام حسین(علیه السلام) سرخ است، جزد دهه اول محرم که ۱۰ روز ، پرچم سیاه برافراشته میکنند. حالا ما همه منتظریم تا آن خونخواه اصلی بیاید، بعد همه با هم برویم آن پرچم سرخ را برداریم.

به نقل از همشهری جوان
شماره ۱۹۶