تبليغاتX
شرح فراق
خوشا آن روزگار وصل، خوشا آن لحظه موعود

خوشا آن قامت رعنای ایمان، ترجمان وحی

کنار کعبه، خانه توحید، بیت رب،

خوشا هنگام گردش گردِ کعبه، همگام تو بودن،

مقام و رکن و حجر و باب را دیدن، به گردت گشتن و با کعبه بودن،

و دیدن پرچم پیروز مهدی (عجّ الله تعالی فرجه الشّریف) را، سوار دشت پاکی را،

حقیقت را مجسم در کنار کعبه با بانگ خدا دیدن

خوشا از او شنیدن، 

چمیدن در کنار او، لوای او و یک دنیا درستی را و پاکی را، چشیدن قطره قطره از زبان او...


نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 14:59 توسط غریب| |
و چه دروغی بزرگ‌تر از دروغِ آدمی در برابرِ پرودگارش.

دروغ می‌گویم: السّلام علینا و علی عباد الله الصّالحین...

من و عبدِ صالح؟! 

این چه دروغی‌ست که من با بی‌شرمی هر روز بارها در مقابل تو  می‌ایستم و بر زبان می‌رانم؟...

کاش من هم مصداق این جمله می‌شدم، کاش...

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 15:30 توسط غریب| |

همه دار و ندارم مال چشمات...

دریاب این غریب و تمام غریبان یا غریب الغرباء


نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:5 توسط غریب| |

چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند      موج‌های پریشان تو را می‌شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی          ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت         زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند

هم تو گل‌های این باغ را می‌شناسی     هم تمام شهیدان تو را می‌شناسند

از نیشابور بر موجی از «لا» گذشتی     ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند

بوی توحید مشروط بر بودن توست       ای که آیاتِ قرآن تو را می‌شناسند

گرچه روی از همه خلق پوشیده داری     ای پیدای پنهان تو را می‌شناسند

اینک ای خوب، فصل غریبی سرآمد     چون تمام غریبان تو را می‌شناسند

کاش من هم تو را دیده بودم         کوچه‌های خراسان تو را می‌شناسند

قیصر امین‌پور

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:46 توسط غریب| |
کاش یک شب باز مهمان دو چشمت می‌شدمریزه خوار مشرق خوان دو چشمت می‌شدم
کـاش یک شب می‌گذشتم از فراز چشم توگرم گلگشـت خـراسان دو چشمت می‌شدم
کـاش یـک شب می‌سرودم گنبد زرد تو رافارغ از دنیا، غزلخوان دو چشمت می‌شدم
کاش یک شب می‌نشستم بر ضریح چشم توبـاز هـم پـابـند پیمان دو چشمت می‌شدم
صحن و ایوان تو را اى کاش جارو می‌زدمچـون کـبوترها نگهبان دو چشمت می‌شدم
ضـامن آهـوست چشمان دو شهد روشنتکـاش آهـوى بـیابان دو چشمت می‌شدم
کاش یک شب معرفت می‌چیدم از چشمان توغـرق در دریاى عرفان دو چشمت می‌شدم
کـاش یک شب می‌شدم خیس نگـاه سبز توشـاهد اعـجاز بـاران دو چشمت می‌شدم
کاش یک شب نور می‌نوشیدم از چشمان تومـی‌درخشیدم، چراغان دو چشمت می‌شدم
سخت شیرین است طعم روشن چـشمان توکاش یک شب باز مهمان دو چشمت می‌شدم

 
 
رضا اسماعیلی
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:40 توسط غریب| |
همه دار و ندارم مال چشمات...

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 14:15 توسط غریب| |
عاشقا وقتی به اسمت می‌رسن، وسط دریا تیمم می‌کنن...

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15:35 توسط غریب| |
فریاد بی‌صدایم در سینه حبس گشته

از بس که ناله کردم، آه‌ام صدا ندارد...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 13:19 توسط غریب| |

سل المصانعِ ركباً تهيم في الفلوات      تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی


شبم‌ به‌ روی ‌تو ‌روزست‌ و ديده‌ها به‌ تو روشن        و إن هجرتُ سواءاً عشيتي و غداتی


اگرچه دير بماندم، اميد بر نگرفتم          مضی الزمان و قلبی يقول إنک آتي


من آدمی به جمالت نه ديدم و نه شنيدم         اگر گِلی به حقيقت عجين آب حياتی


شبان تيره، اميدم به صبح روی تو باشد           و قد تفتّش عين الحيـوة في الظلماتی


فکم تمرّر عيشي و أنت حامل شهد          جواب تلخ بديعست از آن دهان نباتی


نه پنج روزه عمرست عشق روی تو ما را      وجدت رائحة الودّ إن شممت رفاتی


وصفت کلّ مليح کما يحبّ و يرضی      محامد تو چه گويم که ماورای صفاتی


أخاف منک و أرجو و أستغيث و أدنـو      که هم کمند بلايی و هم کليـد نجاتی


زچشم دوست فتادم به کامه دل دشمن         أحبّتي هجروني کما تشاء عداتي


فراق‌نامه سعدی عجب که در تو نگيرد        و إن شکوت إلی الطير نحن في الوکنات

 

«سعدی علیه الرحمة»

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:25 توسط غریب| |
چه زیباست لحظه‌هایی که با یادت، دل بارانی می‌شود. 

چه شیرین است آن دم که باران اشک، آسمان دل را می‌شوید و شوق دیدارت طوفان در دل به پا می‌کند. 

چه دل‌نشین است دیدار رویت، پس از بارانِ اشکی که دل را شستشو داده...

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 14:34 توسط غریب| |

آه که چقدر دلم تنگ است برای شما، از دام و دانه گریختگان

چقدر دلتنگم برایت سیّد مرتضی...


دنیا رو با همه ی خوب و بدش

با همه زندونیای ابدش

پشت سر گذاشتن و رها شدن

رفتن و سری توی سرا شدن

واسشون تو بند دنیا جا نبود

دنیا که جای پرنده ها نبود

پشت سر گذشته های بی هدف

پیش رو لشگر آرزو به صف

تو بهشت آرزو گم نشدن

آدم حسرت گندم نشدن

وقتی موندن تو غبار زندگی

پر کشیدن از حصار زندگی

زنده موندن واسشون بهونه بود

زندگی بازی بچه گونه بود

یه صدا می خوندشون سمت خدا

با سکوتشون رسیدن به صدا

ترانه سرا : ناصر فیض


نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 15:57 توسط غریب| |

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 19:2 توسط غریب| |
بی تو چقدر تنهایم در میان این انسان‌ها. و غربت دل‌های عاشق را تنها تو می‌دانی ای یگانه عشق...

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 9:9 توسط غریب| |

دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است    جان را هوای از قفس تن پریدن است

از بیم مرگ نیست که سر داده‌ام فغان      بانگ جرس به شوق به منزل رسیدن است

دستم نمی‌رسد که دل از سینه برکنم      باری علاج شوق گریبان دریدن است

شامم سیه تر است زگیسوی سرکشت    خورشید من برآی که وقت دمیدن است

بوی تو ای خلاصه گلزار زندگی      مرغ نگه در آرزوی پرکشیدن است

بگرفت آب و رنگ زفیض حضور تو        هر گل در این چمن که سزاوار دیدن است

با اهل درد شرح غم خود نمی کنم   تقدیر قصه دل من ناشنیدن است

آن را که لب به دام هوس گشت آشنا     روزی « امین » سزا لب حسرت گزیدن است

شاعر: امین (سید علی خامنه‌ای (حفظه اللَه))


نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:27 توسط غریب| |
دنیا همان یک لحظه بود

 آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 0:40 توسط غریب| |
اللهم ارحم من لا یرحمه العباد و اقبل من لا یقبله البلاد...

رمضان هم گذشت. آه که این ماه چقدر عزیز بود. ماه رهایی از آتش. کاش هرگز تمام نمی‌شد...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 21:19 توسط غریب| |
خدا نگران را خدا نگران است...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 18:29 توسط غریب| |
و مسجد کوفه دیگر مناجات عاشقانه علی مرتضی (علیه السّلام) را در خود نمی‌شنود. دیگر نجوای عاشقانه علی با خدای به گوش نمی‌آید که:

«مولای مولای انت المولي و أنا العبد و هل یرحم العبد الّا المولي...»

دیگر یتیمان کوفه دستان مهربان علی را ندارند تا لقمه نان و خرما در دهانشان گذارد و نوازشش تسلای درد یتیم بودن‌شان باشد.

و تو، کجا دیده‌ای آسمان زیر پای کودکان جای گیرد؟! امّا من دیده‌ام علی مرتضی (علیه السّلام) که آسمان‌ها همه در برابرش حقیرند، اسب کودکانِ یتیم شده بود و مدام به آنان می‌گفت: از علی در گذرید...

و من دیده‌ام، حیدرِ کرّار که هیچ بنی بشری در میدان جنگ یارای ایستادگی در برابرش را نداشت، در سوگ فاطمه (سلام الله علیها) زانوانش می‌لرزید امّا ستون آفرینش را بر شانه‌هایش استوار نگه داشت...

و بهترین سخن را در مصیبت عظیم و فراق علی (علیه السّلام) منادیِ آسمانی فریاد زد:

« تهدّمت و الله ارکان الهدی، قتل علي المرتضي»

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 17:58 توسط غریب| |

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 17:44 توسط غریب| |
و در این شب‌های قدر، خدای، خود در میان کوچه‌هایتان می‌گردد و ندا سر می‌دهد:

آیا گناهکاری هست که هنوز نیامرزیده باشم‌اش...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 15:27 توسط غریب| |